...
امروز بعدازظهر واسه تمرین رفتیم جهاد ،منم سازم بردم واسه اینکه دلم آروم بشه .مامان خونه موند تا ساعت شش بره روضه خالش .
من و خواهرم رفتیم جهاد و تا شش روی نیمکت توی محوطه نشستیم و عرف صحبت شدیم و نفهمیدیم کی زمان می گذشت .
بعد مامانم از روضه برگشت اونجا و باهم اومدیم خونه ....
پ ن :حیفم میاد اینجا رو ول کنم و دیگه خاطراتم ثبت نکنم ...
پس میمونم و می نویسم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


... 
